
اینقدر مشغولیتم زیاد شده که از صبح تا شب توی اتاقم نیستمxa0بعد این همسایه بغلیمونمنظورم همین اتاق بغل هستدو سه روزی از حالم خبر نداره فکر کرده رفتم شهرموناز هم اتاقیم سراغم رو گرفتهxa0چه خوبه که هم خوابگا...
ادامه مطلب
قبل از ظهر مامان توی آشپزخونه استمی گه که دختر فلان همسایه هم بچه سومشو زاییده ما تعجب زده می گیم اوووووهه چه خبره پارسال یکی زایید که ! می گه آره و ... و ادامه می ده یه زمانی هر کسی سه تا بچه داشت می گفتن هنوز کمه و حالا حالاها باید بزاد ، اما الان از یکی دو تا که بیشتر بشه می گن زیاده! xa0وا ! درست می گه ها ...
ادامه مطلب
گمونم چهار یا پنج سالی می شه که دوتا از دختر دایی ها بار و بندیلشونو بستنxa0، رفتن کانادا یکیش که اینجا ازدواج کرد و دست در دست یار ، راهی دیار غربت شد اون یکیم تنها و بی یار پارسال خبردار شدیم این یکی هم ازدواج کرد منتها با یه مرد خارجکی ! ازش بی خبر بودیم و بودیم تا دو روز پیش از طریق اینستاگرام یکی از دختر دایی ها که تهران هست تونستم اینستاشو پیدا کنم با هزار بسم الله که صفحش قفل نباشه رفتم که اینستاشو یه دیدی بزنم قفل نبود و بلاخره چشممون به جمال شوهر خارجکیش روشن شد (عمرا بدونه منxa0می بینم...
ادامه مطلب